جالب و خواندنی
داستان - رمان - قصه - حکایت - نکات آموزنده

 چند کلام حرف حساب 
آیا می دانید که قلقلک دادن فرد مبتلا به اسهال مانند شوخی با اسلحه در حالت رگبار است!!؟ مصدق تا ۲۹ اسفند دنبال ملی کردن نفت بود، ما دنبال اینیم از ۱۸ اسفند تعطیل کنیم تا 20 فرورد ...        
 هفت سینی از سروش و سیمرغ و سرو و سیاوش 
عموی من زنجیرباف بود. او همه زمستان برف ها را به هم بافت و سرما را به سرما، گره زد و یخ را به یخ دوخت. و هی درختان را به زنجیر کشید و پرنده ها را به بند و آدم ها را اسیر کرد. جهان ...        
 تلخ در قصابی 
توی قصابی بودم که یه پیرزن اومد تو و یه گوشه وایستاد . یه آقای خوش تیپی هم اومد تو گفت: ابرام آقا قربون دستت پنج کیلو فیله گوساله بکش عجله دارم ..... آقای قصاب شروع کرد به بر ...        
 حکایت آموزنده 
روزگاری یک کشاورز در روستایی زندگی می کرد که باید پول زیادی را که از یک پیرمرد قرض گرفته بود، پس می داد. کشاورز دختر زیبایی داشت که خیلی ها آرزوی ازدواج با او را داشتند. وقتی ...        
 اهــــمــــیـــــت جــــنـــگل 
یکی از شاگردان ملانصرالدین پرسید:تمام استادان گویند که گنج روح ، چیزیست که باید در تنهائی کشف شود.پس چرا ما با همیم ؟ ملانصرالدین پاسخ داد : با همید چون جنگل همیشه نیرومندتر از ...        
 راز زوج خوشبخت در سالگرد ازدواج 
روزی یک زوج، بیست و پنجمین سالگرد ازداوجشان را جشن گرفتند. آنها در شهر مشهور شده بودند به خاطر اینکه در طول 25 سال حتی کوچکترین اختلافی با هم نداشتند. تو این مراسم سردبیرهای روزنام ...        
 ایــــــــمــــــــان 
دو مرد در کنار درياچه اي مشغول ماهيگيري بودند. يکي از آنها ماهيگير با تجربه و ماهري بود اما ديگري ماهيگيري نميدانست. هر بار که مرد با تجربه يک ماهي بزرگ مي گرفت، آنرا در ظرف يخي ...        
 قـهـوه تـلـخ و زنـدگـی 
چند دوست دوران دانشجویی که پس از فارغ التحصیلی هر یک شغل های مختلفی داشتند و در کار و زندگی خود نیز موفق بودند، پس از مدت ها با هم به دانشگاه سابق شان رفتند تا با استادشان دیداری ت ...        
 درسي بزرگـــــ از يك كوچكـــــ 
سال ها پيش زماني که به عنوان داوطلب در بيمارستان استانفورد مشغول کار بودم با دختري به نام ليزا آشنا شدم که از بيماري جدي و نادري رنج ميبرد. ظاهرا تنها شانس بهبودي او گرفتن خون ا ...        
 عشق در بيمارستان... 
لحظه ای که در یکی از اتاق های بیمارستان بستری شده بودم، زن و شوهری در تخت روبروی من مناقشه ی بی پایانی را ادامه می دادند. زن می خواست از بیمارستان مرخص شود و شوهرش می خواست او ه ...        
 عـــشــق بـــي پــايــان 
پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند . . پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسم ...        
 پسرک فقیر 
در زمانهای قدیم پسرک فقیری در شهری زندگی می کرد که برای گذران زندگی و تامین مخارج تحصیلش دستفروشی می کرد. از این خانه به آن خانه می رفت تا شاید بتواند پولی بدست آورد. روزی متوجه شد ...        
 مجموعه ای از حکایات ملا نصرالدین 
شاید بسیاری از جوانان بگویند، ملانصرالدین دیگه چیه و این قصه ها دیگه قدیمی شده. ولی باید گفت که روایت های ملانصرالدین تنها متعلق به کشور ما و یا مشرق زمین نیست. شاید شخصیت او مربوط ...        
 چشم درد و راهب 
ميگويند در كشور ژاپن مرد ميليونري زندگي مي كرد كه از درد چشم خواب به چشم نداشت و براي مداواي چشم دردش انواع قرصها و آمپولها را بخود تزريق كرده بود اما نتيجه چنداني نگرفته بود. پ ...